برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند! |
«باید این کارها را انجام دهم ... این کتابها باید خوانده شوند ... چرا این موضوع را بلد نیستم؟ ... چرا درآمدم اینقدر است؟ ... این همه کار نکرده دارم ... باید همیشه در حال پیشرفتن بود. نشستن و توقف و راضی شدن به وضعیت حالا، یعنی مرگ.»
«باید در حال زندگی کرد. در همین حالا! دیروز گذشته و فردا هنوز نیامدهاست و حالاست که دست توست! کاری را انجام بده که حالا دوستش داری! مقصد همینجاست!»
دیروز از تلویزیون عزیزمان، از مجری یکی از برنامههای خانواده جملهی جالبی شنیدم. گفت: «هر وقت که دربارهی گرفتن تصمیمی تردید داری، بدان علتش این است که ارزشهایت را نمیشناسی.» فکر میکنم راست میگفت. هر دو پاراگراف بالا به نظرم درست میآید ... آیا متناقض نیست؟! بارها و بارها بین آن دو گیج شدهام و اگر یکی را انتخاب کردهام، صرفاً مربوط به احساسم در آن لحظه بودهاست. واقعاً نمیدانم کدام درست است.
در این وانفسای غرغر و ناراستی و نادرستی که هر کس به فکر بستن بار خودش است، گاهی به کسانی برمیخورید که حیرتزده میکنند آدم را. بیادعا و بیمزد، به دقت و صداقت مشغول خدمتند؛ خدمت به معنای واقعی کلمه. و از شانس خوب من، یکی از این آدمها به طور اتفاقی چند وقت پیش سر راهم قرار گرفت و شد یکی از 5 «معبود من»؛ به آن مفهوم که قبلاً دربارهی معبودها نوشتم؛ و با آن همه که از او یاد گرفتم، فقط از بیعرضگی من است اگر ده برابر این از وجودش سود نبردهام.
این آدم نازنین به تازگی این وبلاگ راه انداخته که لذت خواندنش واقعاً مرا به شوق میآورد. خواستم بنویسم تا به آن سری بزنید.
یک ساعت است که دارم فکر میکنم چه بنویسم در وبلاگ؟ لابد میپرسید «مگر مجبوری؟» آخر خیلی زشت است که وبلاگ آدم از 17 خرداد تا 24 خرداد به روز نشدهباشد. ولی هرچه فکر میکنم، انگار اصلاً موضوع مهمی وجود ندارد یا اصلاً هیچ چیز ارزش نوشتهشدن ندارد! خلاصه این که این نوشته صرفاً جهت به روز کردن وبلاگ در این مکان قرار گرفته و معنا و مفهوم دیگری هم ندارد!
شمارهي اخير مجلهي خواندني شهروند امروز، پروندهي ويژهاي دارد دربارهي خانوادهي خميني و خمينيها.
1-خدايي، براي آدمهاي وسواسي مثل من كه انگار آيه نازل شده بايد هرچيز خواندني را كامل بخوانيم و در غير اين صورت عذاب وجدان ميگيريم، همان بهتر در كشوري زندگي كنيم كه آزادي مطبوعاتش از حد خاصي فراتر نرود تا سرگيجه نگيريم! فكرش را بكنيد؛ اگر چهار تا نشريهي ديگر مثل اين شهروند چاپ ميشد، چه خاكي بايد به سرمان ميريختيم؟!
2-خميني آدم عجيبي است و بسيار متناقض ... واقعاً با شنيدن اين اسم احساسات متناقضي به آدم دست ميدهد. حتي اين احساسات متناقض در نوشتن نامش هم بروز مي كند. ميخواهي بدون پيشداوري بنويسي ... همان طور كه به راحتي مينويسي «مصدق» و تا ادامهي جمله را ننوشتهاي هيچ پيشداوري در اين كلمه نيست. اما وقتي فقط مينويسي «خميني» احساس خوبي نداري. اگر به شيوهي مألوف بنويسي امام خميني هم اصلاً احساس خوبي نداري. آيتالله خميني هم مثل اين است كه به شيوهي راديو بيبيسي در سال 57 نوشتهباشي! لفظ آفاي خميني هم آدم را به ياد طرز صحبت كردن روشنفكران در سال 59 مياندازد!
حست هم همينجوري است. ميتواني در آن واحد به او احترام بگذاري، شيفتهاش باشي، از او بدت بيايد، ار او متنفر باشي، او را در آن واحد يك انسان بزرگ، روشنفكر، قدرتمند، خيرخواه، رئوف، آگاه از جهان، مستقل و ... (منظورم همهاش با هم نيست، جداجدا تصور كنيد!)، يا {...} (باز هم جداجدا!) تصور كني ... و براي هركدام هم كلي سند و مدرك داري! آنقدر تناقض در اين مرد جمع است و آنقدر جنبههاي متفاوتي دارد كه آدم واقعاً گيج ميشود ...
3-همهي اينها را نوشتم تا اين جمله را بنويسم: در مصاحبه با صادق طباطبايي، از نزديكان امام، او از حاج احمد خميني يك جملهي به ياد ماندني و بسيار گويا نقل ميكند. ميگويد:
«امام تا در پاريس بود امام بود؛ بعد از آن در خط امام قرار گرفت!»
4-با اين تفاصيل، براي كشورهاي جهان سوم ... (خودتان تا تهش را بخوانيد! اين جمله هم بدجور رفته توي سر ما و عمراً در نميآيد! تا مطلب را شمارهبندي ميكنيم، ياد اتحاد كشورهاي جهان سوم ميافتيم!!)
این انیمیشن زیبا را ببینید ...

دومين روز از ماه خرداد شما مبارك!
باورتان ميشود كه 11 سال از آن دوم خرداد گذشته؟ نوشتههاي آن روزم را مرور ميكنم. نوشتههاي يك بيست سالهي هيجانزدهي گيج ...
واقعاً چه انتظاري داشتيم؟ مگر مدام تجربه نكردهايم؟ مگر نميدانستيم نميشود خيلي چيزها را تكان داد؟ واقعاً انتظار داشتيم اتفاقي كه در يك انقلاب هم به زور ميافتد، در يك انتخابات گل و بلبل بيفتد و صداي كسي هم در نيايد؟!
جلال آل احمد، دربارهي انقلاب سفيد گفتهبود: «انقلاب بدون خونريزي هم از آن حرفهاست! مثل اين است كه بگويي خانه را آب و جارو كردم و هيچ گرد و خاكي برنخاست!»
با اين «خونريزي»اش خيلي مشكل دارم. لابد همه دارند. ولي خدايي، راست نميگويد؟
آيا ما واقعاً در يك كوچهي بنبست گير افتادهايم يا ميتوان ذرهذره، بيآنكه گردوخاكي بلند شود، زير اين ديوار انتهاي كوچه دري باز كرد؟ آيا ما زيادي براي تغيير دادن دوروبرمان سوسول هستيم يا اصلاً بايد همينجوري بود تا خودش تغير كند؟! يا اصلاً تلاش براي رهايي از شر ديوار كاري است بيهوده و بايد ماند تا گذر زمان ترتيبش را بدهد؟ يعني ما اينقدر هيچ كارهايم؟ نميدانم. شايد هم هستيم!
مدتهاست كه فقط سؤال دارم و از هيچ چيز جوابي مطمئن نيستم! دوم خردادتان مبارك!

دوست دارم راجع به تماشاگران فوتبال و فرهنگشان، ورودشان به زمين بعد از بازي و مزاحمت در برقراري جشن قهرماني و كتك خوردنشان از گارد ويژه، شاديهاي خياباني بعد از بازي، نحوهي ورود جام قهرماني به استاديوم، عظمت عوض شدن نتيجهي بازي در دقيقهي 96، محبوبيت افشين قطبي و دلايل آن و شخصيت دوستداشتني اين مرد غريبه با فرهنگ فوتبال ما و ... هم بنويسم و خواهم نوشت. ولي فعلاً صدايم گرفتهاست! همين را بگويم كه پرسپوليس برد و قهرمان شد! شادي از اين خالصتر و رهاتر سراغ داريد؟! خیلی خوشحالم که در چنین روزی در استادیوم بودم!
حدود 2.5 رسيدم استاديوم و بازي در ساعت 4.5 شروع ميشد. در طول مسير كه از در به سمت استاديوم ميرفتیم، بسياري از طرف مقابل ميآمدند و در حال خروج از استاديوم بودند. آنها به ما ميگفتند كه ظرفيت استاديوم تكميل شده؛ پليس درها را بسته و كسي نميتواند وارد شود. ما همهي اين ها را شنيديم و رفتيم كه شايد بتوانيم برويم توي استاديوم!
رسيديم جلوي يكي از وروديهاي طبقهي پايين. بليتفروشيهاي سر راه هم بسته بود و خودش حكايت از پر شدن ظرفيت ورزشگاه داشت. اما جلوي در ورودي، چند ده نفر قرمز پوش، با پرچم و بوق و ... ايستادهبودند و راه ورودي هم توسط تعدادي برادر محترم نيروي انتظامي مسلح به باتوم بستهشدهبود!
بنابراين بليت كه نداشتيم؛ ظرفيت هم كه از 3 ساعت پيش تكميل بود ...
جمعيت فشار ميآورد؛ شعار ميداد؛ آن هم همه جور شعار؛ حتي «سركار دوست داريم!» و هر از چندي اين سركارهاي عزيز، به تنگ آمده از فشار جمع، حمله ميكردند و صفهاي جلويي را كمي با باتوم نوازش ميكردند؛ جمعيت به سرعت پراكنده ميشد و اندك اندك دوباره با حفظ فاصلهي ايمني دور در ورودي گرد مي آمد! و خوب؛ اين سماجت نتيجه هم ميداد؛ چون فشار جمعيت باعث ميشد گاهي ناگهان حلقهي پليس شكستهشود و عدهاي با وجود ضربات باتوم بدوند توي راهرو و دواندوان خودشان را به استاديوم برسانند و آنجا هم در جمعيت گم شوند! ما هم پس از چند بار گريز و بازگشت مجدد، به همين روش بالاخره رفتيم تو!
بخوانيد:
تشکر از امپراطور ... و بازهم برای امپراطور!

میدانم که تمام شده، اما تا روز آخرش هم میشود تجربهاش کرد!
اردیبهشت، هدیهی بینظیر آفرینش است!
«فرزندان هورین»، آخرین اثر تالکین بزرگ (برای آنها که نمیدانند عرض میکنم: نویسندهی ارباب حلقهها!) به زودی توسط انتشارات روزنه به فارسی منتشر میشود!
جایی از قول تالکین خواندم که نیمهشبی در دههی 1960 میلادی، زنگ تلفن منزلش در انگلستان از خواب بیدارش کرد. تالکین خوابآلود گوشی را برداشت و متوجه شد که آن طرف خط، یکی از علاقهمندان ارباب حلقهها در آمریکاست که بیتوجه به فاصلهی زمانی آمریکا و انگلستان، تنها زنگ زده که بپرسد آیا «بالروگ» بال دارد یا نه؟!
خیلی از خواندن این خاطرهی تالکین متأثر شدم. نه به خاطر آنکه تالکین نصفهشبی بیخواب شدهبود؛ بلکه به این دلیل که در نقل این خاطره، تالکین بالاخره نگفته بود که بالروگ بال دارد یا نه! خودمانیم؛ خیلی زشت نیست آدم بخواهد موجودی به وحشتناکی بالروگ را مجسم کند و نداند که برایش بال بگذارد یا نه؟!
بالروگ: موجودی در سرزمین میانه؛ در داستان ارباب حلقهها. او موجودی است شیطانی؛ آفریدهی ملکور پلید؛ که پس از نابودی ملکور در اعماق بسیار دور زمین زندگی میکند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|