تبليغاتX
خورشیدک
 
برای نوشتن آن چه همه باید بخوانند!
 

«باید این کارها را انجام دهم ... این کتاب­ها باید خوانده شوند ... چرا این موضوع را بلد نیستم؟ ... چرا درآمدم این­قدر است؟ ... این همه کار نکرده دارم ... باید همیشه در حال پیش­رفتن بود. نشستن و توقف و راضی شدن به وضعیت حالا، یعنی مرگ.»

«باید در حال زندگی کرد. در همین حالا! دیروز گذشته و فردا هنوز نیامده­است و حالاست که دست توست! کاری را انجام بده که حالا دوستش داری! مقصد همین­جاست!»

دیروز از تلویزیون عزیزمان، از مجری یکی از برنامه­های خانواده جمله­ی جالبی شنیدم. گفت: «هر وقت که درباره­ی گرفتن تصمیمی تردید داری، بدان علتش این است که ارزش­هایت را نمی­شناسی.» فکر می­کنم راست می­گفت. هر دو پاراگراف بالا به نظرم درست می­آید ... آیا متناقض نیست؟! بارها و بارها بین آن دو گیج شده­ام و اگر یکی را انتخاب کرده­ام، صرفاً مربوط به احساسم در آن لحظه بوده­است. واقعاً نمی­دانم کدام درست است.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:42  توسط آفتاب  | 

در این وانفسای غرغر و ناراستی و نادرستی که هر کس به فکر بستن بار خودش است، گاهی به کسانی برمی­خورید که حیرت­زده می­کنند آدم را. بی­ادعا و بی­مزد، به دقت و صداقت مشغول خدمتند؛ خدمت به معنای واقعی کلمه. و از شانس خوب من، یکی از این آدم­ها به طور اتفاقی چند وقت پیش سر راهم قرار گرفت و شد یکی از 5 «معبود من»؛ به آن مفهوم که قبلاً درباره­ی معبودها نوشتم؛ و با آن همه که از او یاد گرفتم، فقط از بی­عرضگی من است اگر ده برابر این از وجودش سود نبرده­ام.  

این آدم نازنین به تازگی این وبلاگ راه انداخته که لذت خواندنش واقعاً مرا به شوق می­آورد. خواستم بنویسم تا به آن سری بزنید.

  نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:58  توسط آفتاب  | 

یک ساعت است که دارم فکر می­کنم چه بنویسم در وبلاگ؟ لابد می­پرسید «مگر مجبوری؟» آخر خیلی زشت است که وبلاگ آدم از 17 خرداد تا 24 خرداد به روز نشده­باشد. ولی هرچه فکر می­کنم، انگار اصلاً موضوع مهمی وجود ندارد یا اصلاً هیچ چیز ارزش نوشته­شدن ندارد! خلاصه این که این نوشته صرفاً جهت به روز کردن وبلاگ در این مکان قرار گرفته و معنا و مفهوم دیگری هم ندارد!

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:21  توسط آفتاب  | 

شماره‌ي اخير مجله‌ي خواندني شهروند امروز، پرونده‌ي ويژه‌اي دارد درباره‌ي خانواده‌ي خميني و خميني‌ها.

1-خدايي، براي آدم‌هاي وسواسي مثل من كه انگار آيه نازل شده بايد هرچيز خواندني را كامل بخوانيم و در غير اين صورت عذاب وجدان مي‌گيريم، همان بهتر در كشوري زندگي كنيم كه آزادي مطبوعاتش از حد خاصي فراتر نرود تا سرگيجه نگيريم! فكرش را بكنيد؛ اگر چهار تا نشريه‌ي ديگر مثل اين شهروند چاپ مي‌شد، چه خاكي بايد به سرمان مي‌ريختيم؟!

2-خميني آدم عجيبي است و بسيار متناقض ... واقعاً با شنيدن اين اسم احساسات متناقضي به آدم دست مي‌دهد. حتي اين احساسات متناقض در نوشتن نامش هم بروز مي كند. مي‌خواهي بدون پيش‌داوري بنويسي ... همان طور كه به راحتي مي‌نويسي «مصدق» و تا ادامه‌ي جمله را ننوشته‌اي هيچ پيش‌داوري در اين كلمه نيست. اما وقتي فقط مي‌نويسي «خميني» احساس خوبي نداري. اگر به شيوه‌ي مألوف بنويسي امام خميني هم اصلاً احساس خوبي نداري. آيت‌الله خميني هم مثل اين است كه به شيوه‌ي راديو بي‌بي‌سي در سال 57 نوشته‌باشي! لفظ آفاي خميني هم آدم را به ياد طرز صحبت كردن روشن‌فكران در سال 59 مي‌اندازد!

حست هم همين‌جوري است. مي‌تواني در آن واحد به او احترام بگذاري، شيفته‌اش باشي، از او بدت بيايد، ار او متنفر باشي، او را در آن واحد يك انسان بزرگ، روشن‌فكر، قدرتمند، خيرخواه، رئوف، آگاه از جهان، مستقل و ... (منظورم همه‌اش با هم نيست، جداجدا تصور كنيد!)، يا {...} (باز هم جداجدا!) تصور كني ... و براي هركدام هم كلي سند و مدرك داري! آن‌قدر تناقض در اين مرد جمع است و آن‌قدر جنبه‌هاي متفاوتي دارد كه آدم واقعاً گيج مي‌شود ...

3-همه‌ي اين‌ها را نوشتم تا اين جمله را بنويسم: در مصاحبه با صادق طباطبايي، از نزديكان امام، او از حاج احمد خميني يك جمله‌ي به ياد ماندني و بسيار گويا نقل مي‌كند. مي‌گويد:

«امام تا در پاريس بود امام بود؛ بعد از آن در خط امام قرار گرفت!»

4-با اين تفاصيل، براي كشورهاي جهان سوم ... (خودتان تا تهش را بخوانيد! اين جمله هم بدجور رفته توي سر ما و عمراً در نمي‌آيد! تا مطلب را شماره‌بندي مي‌كنيم، ياد اتحاد كشورهاي جهان سوم مي‌افتيم!!)

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:33  توسط آفتاب  | 
 

این انیمیشن زیبا را ببینید ... 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:17  توسط آفتاب  | 
این هم یک هدیه بدون شرح از پارک ال گلی تبریز!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:6  توسط آفتاب  | 

دومين روز از ماه خرداد شما مبارك!

باورتان مي‌شود كه 11 سال از آن دوم خرداد گذشته؟  نوشته‌هاي آن روزم را مرور مي‌كنم. نوشته‌هاي يك بيست ساله‌ي هيجان‌زده‌ي گيج ...

واقعاً چه انتظاري داشتيم؟ مگر مدام تجربه نكرده‌ايم؟ مگر نمي‌دانستيم نمي‌شود خيلي چيزها را تكان داد؟ واقعاً انتظار داشتيم اتفاقي كه در يك انقلاب هم به زور مي‌افتد، در يك انتخابات گل و بلبل بيفتد و صداي كسي هم در نيايد؟!

جلال آل احمد، درباره‌ي انقلاب سفيد گفته‌بود: «انقلاب بدون خون‌ريزي هم از آن حرف‌هاست! مثل اين است كه بگويي خانه را آب و جارو كردم و هيچ گرد و خاكي برنخاست!»

با اين «خون‌ريزي»‌اش خيلي مشكل دارم. لابد همه دارند. ولي خدايي، راست نمي‌گويد؟

آيا ما واقعاً در يك كوچه‌ي بن‌بست گير افتاده‌ايم يا مي‌توان ذره‌ذره، بي‌آنكه گردوخاكي بلند شود، زير اين ديوار انتهاي كوچه دري باز كرد؟ آيا ما زيادي براي تغيير دادن دوروبرمان سوسول هستيم يا اصلاً بايد همين‌جوري بود تا خودش تغير كند؟! يا اصلاً تلاش براي رهايي از شر ديوار كاري است بيهوده و بايد ماند تا گذر زمان ترتيبش را بدهد؟ يعني ما اين‌قدر هيچ كاره‌ايم؟ نمي‌دانم. شايد هم هستيم!

مدت‌هاست كه فقط سؤال دارم و از هيچ چيز جوابي مطمئن نيستم! دوم خردادتان مبارك!

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:38  توسط آفتاب  | 

دوست دارم راجع به تماشاگران فوتبال و فرهنگشان، ورودشان به زمين بعد از بازي و مزاحمت در برقراري جشن قهرماني و كتك خوردنشان از گارد ويژه، شادي‌هاي خياباني بعد از بازي، نحوه‌ي ورود جام قهرماني به استاديوم، عظمت عوض شدن نتيجه‌ي بازي در دقيقه‌ي 96، محبوبيت افشين قطبي و دلايل آن و شخصيت دوست‌داشتني اين مرد غريبه با فرهنگ فوتبال ما و ... هم بنويسم و خواهم نوشت. ولي فعلاً صدايم گرفته‌است! همين را بگويم كه پرسپوليس برد و قهرمان شد! شادي از اين خالص‌تر و رهاتر سراغ داريد؟! خیلی خوشحالم که در چنین روزی در استادیوم بودم!

حدود 2.5 رسيدم استاديوم و بازي در ساعت 4.5 شروع مي‌شد. در طول مسير كه از در به سمت استاديوم مي‌رفتیم، بسياري از طرف مقابل مي‌آمدند و در حال خروج از استاديوم بودند. آن‌ها به ما مي‌گفتند كه ظرفيت استاديوم تكميل شده؛ پليس درها را بسته و كسي نمي‌تواند وارد شود. ما همه‌ي اين ها را شنيديم و رفتيم كه شايد بتوانيم برويم توي استاديوم!

رسيديم جلوي يكي از ورودي‌هاي طبقه‌ي پايين. بليت‌فروشي‌هاي سر راه هم بسته بود و خودش حكايت از پر شدن ظرفيت ورزشگاه داشت. اما جلوي در ورودي، چند ده نفر قرمز پوش، با پرچم و بوق و ... ايستاده‌بودند و راه ورودي هم توسط تعدادي برادر محترم نيروي انتظامي مسلح به باتوم بسته‌شده‌بود!

بنابراين بليت كه نداشتيم؛ ظرفيت هم كه از 3 ساعت پيش تكميل بود ...

جمعيت فشار مي‌آورد؛ شعار مي‌داد؛ آن هم همه جور شعار؛ حتي «سركار دوست داريم!» و هر از چندي اين سركارهاي عزيز، به تنگ آمده از فشار جمع، حمله مي‌كردند و صف‌هاي جلويي را كمي با باتوم نوازش مي‌كردند؛ جمعيت به سرعت پراكنده مي‌شد و اندك اندك دوباره با حفظ فاصله‌ي ايمني دور در ورودي گرد مي آمد! و خوب؛ اين سماجت نتيجه هم مي‌داد؛ چون فشار جمعيت باعث مي‌شد گاهي ناگهان حلقه‌ي پليس شكسته‌شود و عده‌اي با وجود ضربات باتوم بدوند توي راهرو و دوان‌دوان خودشان را به استاديوم برسانند و آن‌جا هم در جمعيت گم شوند! ما هم پس از چند بار گريز و بازگشت مجدد، به همين روش بالاخره رفتيم تو!

يك لحظه فكر كنيد. تاكنون تجربه كرده‌ايد كه هم‌زمان، با صدهزار نفر، يك شعار را فرياد بزنيد يا دلتان براي يك هدف مشترك بتپد؟ مخصوصاً وقتي كه نشان ظاهري خاصي مانند رنگ قرمز، تمام اين صدهزار نفر را به هم پيوند داده‌باشد؟ اصلاً كاري به درست و غلطش ندارم! به حسش كار دارم! تجربه‌اش كرده‌ايد؟

بخوانيد:

مسعود بهنود و پرسپولیس!

فیلم قهرمانی!

شادی در گرگان!

شادی بوشهری ها!

شادی در کرمان!

فردوسی پور پس از بازی!

تشکر از امپراطور ... و  بازهم برای امپراطور!

چند عکس و یک نکته

بسیار خواندنی!

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:39  توسط آفتاب  | 

می­دانم که تمام شده، اما تا روز آخرش هم می­شود تجربه­اش کرد!

اردیبهشت، هدیه­ی بی­نظیر آفرینش است!

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:57  توسط آفتاب  | 

«فرزندان هورین»، آخرین اثر تالکین بزرگ (برای آن­ها که نمی­دانند عرض می­کنم: نویسنده­ی ارباب حلقه­ها!) به زودی توسط انتشارات روزنه به فارسی منتشر می­شود!

جایی از قول تالکین خواندم که نیمه­شبی در دهه­ی 1960 میلادی، زنگ تلفن منزلش در انگلستان از خواب بیدارش کرد. تالکین خواب­آلود گوشی را برداشت و متوجه شد که آن طرف خط، یکی از علاقه­مندان ارباب حلقه­ها در آمریکاست که بی­توجه به فاصله­ی زمانی آمریکا و انگلستان، تنها زنگ زده که بپرسد آیا «بالروگ» بال دارد یا نه؟!

خیلی از خواندن این خاطره­ی تالکین متأثر شدم. نه به خاطر آن­که تالکین نصفه­شبی بی­خواب شده­بود؛ بلکه به این دلیل که در نقل این خاطره، تالکین بالاخره نگفته بود که بالروگ بال دارد یا نه! خودمانیم؛ خیلی زشت نیست آدم بخواهد موجودی به وحشتناکی بالروگ را مجسم کند و نداند که برایش بال بگذارد یا نه؟!


بالروگ: موجودی در سرزمین میانه؛ در داستان ارباب حلقه­ها. او موجودی است شیطانی؛ آفریده­ی ملکور پلید؛ که پس از نابودی ملکور در اعماق بسیار دور زمین زندگی می­کند.  

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:30  توسط آفتاب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM